
دستی به تاس گرفت و هردو را مشت کرد و کمی تکان داد و ریز ریخت روی صفحه ی تخته , چشمانش جستجو گرانه پی ِ چرخش دوار و تند تاس ها دوید و تاس ها چرخیدند و رقصیدند و خندیدند و بی واهمه خویش را نقش بر صفحه کردند ... لحظه ای سکوت بود , چشم خیره مانده بود بر واپسین لرزه های تاس های لغزنده بر کف تخته , هیجانی مضطرب در ته ِخیرگی چشم هایش می جوشید ... نگاهش میخکوب شد , دستانش لرزش خفیفی داشت , تاس ها ایستادند , دنیا ایستاد , چشم هایش را بست , لبی جمع کرد و با آرامشی مرموز زیر لب گفت : " جفت کور " !!
پی نوشت اهورایی :
سالها نرد خدائی باختی
این گره را زان گره نشناختی
- پروین اعتصامی -