تبليغاتX
کافه گپ - Tame
 

 

سنگ فرش ِ يخ زده ي خيابان مون پارناس بود و پالتوي بلند فوتر ِصورمه ايم و شال گردني كه پيچانده بودم به دور گردنم . دستي به جيب فرو برده بودم و قدم بر مي داشتم بر اين سفيد پاك آرامي كه در برابرم مي رقصيد .... سوز مي آمد و هر از گاهي رهگذري رد مي شد . آنطرفِ پياده رو عمارت نسبتا تميزي بود با شيشه هاي آذين شده به چراغهاي رنگي و نئون هاي بنفش و صورتي ...

 عمارت گرم نبود ، اما آميخته به دود بود و بوي تيز الكل و صداي زني كه روي سن ميرقصيد و آواز مي خواند . جلوي بار نشستم و ليوان آبجويي سفارش دادم . هنوز سردم بود و با همان پالتو و شال گردن نشسته بودم و مي نوشيدم . سيگاري به كام گرفتم و خيره ماندم به چشم هاي پر از رمز و مه آلود و غبار گرفته و نافذ دختر دورگه ايي كه آنطرف تر تنها نشسته بود و دستش را به ديواره ي ليوانش گرفته بود و با آن بازي مي كرد و گه گداري جرعه ايي مي نوشيد و لبانش را جمع مي كرد و مزه مزه مي كرد و از  تلخي اين زهرماري خم به ابرو مي كشيد و باز به فكر فرو مي رفت ، به گمانم مارتيني مي خورد . برايم تمام كافه را سكوت گرفته بود و تنها خيره مانده بودم به چشم هايي كه بوي آشنايي داشت و حس غريبي كه انگار سالهاست من آنهارا مي شناسم ...  نمي دانم چشم هايش آبي ِروشن بود يا خاكستري يا اصلا نمي دانم شايد اصلا رنگ نداشت و چه فرقي دارد كه وقتي رنگ آشنايي مغلوب بر رنگ ها باشد و بي رنگ باشد و مرموز باشد و عميق ...

چشم هايش ، چشم هايش را مي شناختم ، گويي آشنايي را پس از هزاران سال سفر يافته بودم ، خودش بود ، همان چشم هايي كه پر بود از هزار حرف نگفته و هزاران انديشه ي نابي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرونياورده بود و خود را به چرك كلمات نيالوده بود . چشم هايش همان چشم ها بود ، همان آشناي گم گشده ايي كه هيچ گاه نديده بودمشان !!

 به خود آمدم و ديدم بالاي سرش ايستاده ام و دارد نگاهم مي كند ، خداي من ، اين چشم ها ...  ولي چرا من اينجا ايستاده ام ؟! اين چشم ها مرا ديوانه كرده ، مرا به جنون كشانده ، مرا مسخ كرده ... هرچه بيشتر مرا مي نگريست بيشتر مجذوبم مي كرد ، ساحره ايي بود كه طعمه اش را شناخته بود و ولش نمي كرد ...

 گفتم آخر هفته ي سختي داشتي كه مارتيني مي خوري ؟! باز همان نگاه آشنايش بود كه بر سر من مي ريخت ... خنديد ، اما نه ، تبسم كرد و گفت : " هميشه آخر هفتست انگار ".  حركت نرم و آتشين لبانش ، بوي تند الكل ريخت به مشامم ... فكر نمي كردم كه انگليسي هم بلد باشد ، چهره اش كاملا فرانسوي بود ، گفتم كجا انگليسي ياد گرفته ايي ؟! نگاهم كرد و گفت :"  تا آخر مي خواي سر پا بایستي ؟! " شال گردنم را باز كردم و صندلي را كشيدم و نشستم روبرويش ، درست روبروي چشم هايي كه جادو مي كرد مرا ... منتظر شنيدن جوابم بودم ، جرعه ديگري نوشيد و ليوان را روي ميز گذاست و زبانش را دور لبش چرخاند و دستانش را روي ميز گذاشت و خم شد طرف من ، چشم در چشم من ، با همان چشم هاي معصومانه ايي كه بنددل هر بيننده ايي را رها مي كرد ، خنده ي نرمي كرد و اينور آنور را نگاه كرد و خودش را لوس كرد و بي مهبا گفت :" فكر مي كني براي يك ساعت با تو  خوابيدن بايد همه ي زندگيم رو توضيح بدم ؟! اصلا پول تو جيبيت ٬ همرات هست ؟! امشب تو تنها مشتري من نيستي ، زودتر بجنب و تصميمت رو بگير . از مزنه كه با خبري ؟! "

تمام دنيا بود كه به يكباره بر سرم خراب شد ، چشم هايم را بستم ، سرم گيج مي رفت ، زندگيم را جلوي چشم هايم مرور كردم ، اينهمه درد غربت كشيدن ، اينهمه تنهايي ، اينهمه نا آشناي غريب ديدن ٬ اينهمه ...، نه ، امكان ندارد ، دارد امتحانم مي كند ، شايد اين هم به رسم ما ايراني ها مي خواهد ببيند كه الواتي مي كنم يا نه ، مي خواهد بداند كه چقدر بر نفسم مغلوبم ، دارد امتحانم مي كند ، اما نه ، خيلي مست است ، از قديم هم گفتند مستي و راستي ، باور نمي كنم ، اين چشم ها ، اين چشم هاي آشناي من ، اين دو خفته ي پر درد و پاك و معصوم ٬ اين دو گوهر زيبايي كه اينهمه حرف دارد براي گفتن و اينهمه پاك است و اينهمه ... مگر مي شود ، اينجا چه جهنمي است ، اين چه امتحاني است ، بعد ِ اينهمه غريبي ٬ بعدِ  اينهمه دل ندادن ، بعدِ اينهمه ...

 چشم گشودم و باز آن دو چشم ِ خمارآلود ...  دستش را روي دستانم گذاشته بود و چهره اش نگران بود ، ليوان آبي جلويم گرفته بود و گفت : " چيزيت شد ؟! حالت خوبه ؟! " سري به نشانه ي تائيد تكان دادم و ليوان را گرفتم و كمي نوشيدم ، هنوز هم آن چشم ها جلويم بود ، چشم هاي آشنايي كه سعي داشتند خود را غريبه نشان دهند ، چشم هاي مظلومي كه هنوز بكارت مهرباني را حفظ كرده بودند ...

شال گردنم را دور گردنم انداخت و دستم را گرفت و مرا از آن جهنمي كه بوديم بيرون آورد ، سوز سردي بود ، اما حس گرمي داشت دست هايش ، روي همان رد پايي كه آمده بودم بر مي گشتيم ، شروع كرد به گفتن ، از خودش ، از زندگيش ، از سرگذشتي كه كشانده بودش به عمارتي كه تنفر داشت از اينهمه كثيفيش ، اما چاره ايي نداشته ، كسي را هم نداشته ، هيچ كس را ، پناهنده بود ، بي خانمان ، بي كس ، غريب ، دانشجوي فلسفه بوده و براي ادامه تحصيل به پاريس آمده بود و اين اواخر خرج تحصيل هم نداشته و ... نرم و آرام گریه می کرد و حرف هایی را می گفت که هرگز به زبان نرانده بودشان ٬ ديدم كه چشم هايش دروغ نگفته بودند ، چشم ها هيچ وقت دروغ نمي گويند ، بازتاب انديشه و درون روح اند ، چشم ها ... حرف مي زد و كلماتش بخار سيالي مي شد در فضاي شهر غريبي كه رد پاي دو غريبه را بر دل شبي سياه حك مي كرد ...

پی نوشت اهورایی :

به چشمه ایی که در او آب زندگانی بود

سبو ببردم و دیدم که چشمه پر خون است

- مولانا -

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 23:6  توسط کافه گپ  |