تبليغاتX
کافه گپ - رسوای دل
 

 

پنجره رنگ سياهي مي ريخت به كنج محفلمان ،  سر خورده بودم روي مخملين موي شرابي بلندت كه سر خورده بود روي پشتت ، سرانگشت مي زدي بر سيم هاي كهنه تار و من چرخ مي زدم در لابه لاي كهنه خيال  ، چشم بسته بودي و من خيره بر گره پر حس ابروهايت كه با هر ضربه ي تاري موج مي خورد و حس مي گرفت و در هم فرو مي رفت و انگاري حرف مي زد ، قصه ي ساز قصه گو مي گفتي و قصه استيصال ، ما مانده بوديم و روايت غريب آنچه  كه گذشته بود ، طاقت به سر آورديم و آواز"ماهور" انداختيم ميان سيم هاي لرزان تارت ، ميان خيره نگاهمان به سازت ، چه ديدي كه يكباره هي زورمان  مي كردي  كه "چهارگاه "  بخوان ؟!

 

 پي نوشت اهورايي :

طبيب درد بي درمان كدام است

رفيق راه بي پايان كدام است

 - مولانا -

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 20:34  توسط کافه گپ  |