
پنجره رنگ سياهي مي ريخت به كنج محفلمان ، سر خورده بودم روي مخملين موي شرابي بلندت كه سر خورده بود روي پشتت ، سرانگشت مي زدي بر سيم هاي كهنه تار و من چرخ مي زدم در لابه لاي كهنه خيال ، چشم بسته بودي و من خيره بر گره پر حس ابروهايت كه با هر ضربه ي تاري موج مي خورد و حس مي گرفت و در هم فرو مي رفت و انگاري حرف مي زد ، قصه ي ساز قصه گو مي گفتي و قصه استيصال ، ما مانده بوديم و روايت غريب آنچه كه گذشته بود ، طاقت به سر آورديم و آواز"ماهور" انداختيم ميان سيم هاي لرزان تارت ، ميان خيره نگاهمان به سازت ، چه ديدي كه يكباره هي زورمان مي كردي كه "چهارگاه " بخوان ؟!
پي نوشت اهورايي :
طبيب درد بي درمان كدام است
رفيق راه بي پايان كدام است
- مولانا -