
زندگي سراسر يادگار است و ياد گاه و بيگاه هاي دورونزديك . زندگي سرشار است از بود ها و نبود ها و خواست ها و نداشتن ها و بايد ها و نيست ها و چشم ها و دل ها و آسمان ها و يادگاري ها ...
هر صبح شروع روايت روزي است سرشار خاطره و تامل و رنگ و گاه بي رنگي !! و چه كسي مي داند كه بي رنگي را رنگي است كه همه رنگ در اين بي رنگي مدهوشند و گم ... و بي رنگي . . زلالي است و شيشه اييست و صاف است و مي درخشد و پاك است و آرام است و شيرين است و روح انگيز است و رنگي است كه رنگ نيست و هستي است كه نيست و نيستي است كه همه نيستي را هست مي كند . .آه بي رنگي ... بي رنگي ...
بي رنگي رنگ روح است و رنگ آشنايي و رنگ دوستي و رنگ خدا و رنگي كه نيست و اما هست گويي ، هستي كه در پس پرده ي نيستي هست است و تا نبيني اين هستي را نخواهي دانست كه چنين هستي هست ...
بي رنگي ، رنگ خدا ، رنگ آشنايي و رنگ دوستي !! مگر رنگها چيزي جز احساسند و مگر دوستي چيزي جز پاكي و نابي و هستي نيست گونه است ؟!
بي رنگي ، رنگ نابي ، رنگ پاكي ، رنگ نيست ، رنگ هست ، رنگ روح !! مگر آشنايي و دوستي چيزي جز آشنايي و ديدن رنگ دو روح آشنا است ؟! مگر چيزي جز ديدن و لمس كردن و بوئيدن و حس كردن روح است ؟!
بي رنگي !! رنگ روح الارواح !!! رنگ دوستي و يادگاري و نيستي كه هست ...
پی نوشت اهورایی :
ای پسر از رنگ به بیرنگ شو
آیینه بشکن به دل خویش شو *
*. مدت ها پیش پدربزرگم رو توی خواب دیدم که این شعر رو برام خوند و بعدا متوجه شدم که این شعر مال هیچ شاعری نیست !!