تبليغاتX
کافه گپ - . . . way
 

 

كناره ي خلوتي را گير آورده بود و لميده بود روي مبل هميشگي و مجله ايي ورق مي زد پر از صفحه هاي براق و خوش رنگ و پر طمطراق و ژيگول و مدرن و رنگارنگ ، صفحه هاي تزئين شده با شمع هاي كوچك و بزرگ و پارچه هاي حرير و عكس هاي كلوز آپ و دكورهاي روز دنيا و ايده هاي نو و شيريني كه گرماي محفل خانه ايي آرام را تداعي مي كرد . مي خواست هرجور شده حواسش را پرت كند ، فكرو خيال مواج و مرموز و سر به مهر بي رنگ  را دور بريزد ، يادش برود ، فراموششان كند ، اما  حتي عصرآنروزهم نتوانسته بود مخمور و مدهوش  در ميان آغوش دختركان مخملين و طناز و عشوه گر و هوس ريز كاباره هاي پرشور و هيجان مولن روژ فكرش را رها كند ، آرام بگيرد ، فكر نكند ، نيانديشد . مستي هايش هم با هوشياري همراه بود . نمي دانست چه كند ، چگونه از دست اين همه انديشه ي ناپايان روزهاي ملال آور و كسل كننده فرار كند و به آنچه دلش مي خواهد گوش بسپارد و راهش را بيابد . هيچ كدام از آن كارها ، هيچ كدام از آنجا ها كه بود باب دلش نبود ، آن نبود كه قلبا مي خواست . هر لحظه رنگ غربت پررنگ ميشد و درد بودن روحش را مي مكيد .

ناگهان ، ناگهان روزنه ايي از نور را ديد كه در دوردستي از كوچه پس كوچه هاي ذهنش مي درخشید . بي لختي درنگ مجله را بست و برخاست و سراغ كتاب هاي قديمي اش را گرفت و از ميان چندين كتاب خاك گرفته ، ديوان مولانا را برداشت و گردش را زدود و با دلي دلتنگ غربت و روحي سرشار درد نخواستني ها ،  تفالي زد بر يگانه همدم روزگار تنهاي جوانيش . صفحه ايي باز شد ، خطي آشكار شد و اشك دلش چكيد . . .

 

عقل بند رهروان و عاشقان است اي پسر            بند بشكن ره عيان اندر عيان است اي پسر

عقل بند و دل فريب و تن غرور و جان حجاب          راه از اين جمله گرانيها نهان است اي پسر

چون ز عقل و جان و دل برخاستي بيرون شدي     اين يقين و اين عيان هم در گمان است اي پسر

 ...

 

 * .  كاش با اين كلمات كودن و بي احساس و سردرگم و منگ مي شد گفت كه چه حظ ِ وافري است در ميان شبهاي سكوت و مولوي خواني . سالروز اين بزرگ مرد گرامي . . .

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 0:54  توسط کافه گپ  |