
خاطرمان خوش است میان این شب ها وقتی که رمقی به جان نمانده است و تو می آیی و می نشینی و لبخند به لب می نشانی و چشمی خمار می کنی و کودکانه داستان روزت را می گویی و گاهی از هیجان به هوا می پری و باز چشمی نازک می کنی و می خندی و نگاهم می کنی و .... اما باری به من بگو , کین نگاه معصومانه ات از عمق کدام چشمه ی زلالی می جوشد که اینچنین بی تابانه هزار حرف نگفته را به جانم می ریزد و آتش زیر خاکستر روحم را اندک نسیمی می شود برای شعله گرفتن ....
پی نوشت اهورایی :
سوی آن چشم نظر کن که بود مست تجلی
که درآن چشم بیابی گهر عین و عیان را
- مولوی -