
شكوهت را شكر كه از ميان زمستان يخ زده ي پير ِ فرتوت ، سرسبزي ِ بهار را بر سفره ي هفت سينمان مي نشاني ... آرامش ِ لطيفي است وقتي كه رنگ بهار مي زند به شاخه ها و بوي نوروز مي پيچد به كوچه ها ... امسال هم بوي نم باران و گيسوي پريشان تو ، مرحمت رب بهار است كه در ِِ رحمت گشوده به زندگيمان ...
آئينه ی نقره را به جاي خالي مادربزرگ و قرآن خطي را به جاي نبودن پدر بزرگ مي گذاريم كنار هفت سين ، باشد كه روزگار، نو شود به يومن اين دو ...
حيفمان آمد بهار را بهانه ي سفر نكنيم ، پيشاپيش نوروزتان به كام و دلهايتان بهاري ...
تا به زودی ...
پی نوشت اهورایی :
برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز
چو آتش در درخت افکند گلنار
دگر منقل منه آتش میفروز
چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حسدگو دشمنان را دیده بردوز
بهاری خرمست ای گل کجایی
که بینی بلبلان را ناله و سوز
جهان بی ما بسی بودست و باشد
برادر جز نکونامی میندوز
نکویی کن که دولت بینی از بخت
مبر فرمان بدگوی بدآموز

چشمی به هم می زنی و می بینی که گذشت لاکردار !!! همین زمانه را می گویم ٬ پنداری همین دیروز بود که سرْ در ِ اینجا تابلو کوبیدیم و کافه را پاتوقی کردیم برای گاه و بی گاه دوستی ها و دور هم بودن ها ٬ من می گویم دیروز بود و تو بگو یک ساااال گذشت ....
تولدت مبارک کافه گپ
پی نوشت اهورایی :
بگردان شراب ای صنم بی درنگ
که بزم است و چنگ و ترنگاترنگ
ولی بزم روحست و ساقی ِ غیب
ببوئید بوی و نبینید رنگ
تو صحرای ِدل بین در آن قطره خون
زهی دشتِ بی حد در آن کنج تنگ
در آن بزم قدسند ابدال مست
نه قدسی که افتد به دست فرنگ
بده می گزافه به مستان حق
که نی عربده بینی آنجا نه جنگ
- مولانا -

هواي بهار مي زند به مشام و ما مستِ پيمانه با چشم ِ بسته تاب مي خوريم ميان نت هاي قصه گوي اين ساز ِكوكت كه پنجه مي اندازد به دل ، وقتي كه بر دكمه هاي سفيد و سياه مي فشاري و " نوا " مي زني ... دواريم در صداي ِمست اين ساز خمار و پنجه هاي طلائي تو* كه مي نوازند و پر پر مي كنند دل هاي بي تاب را ... بزن آن پرده ... بزن این زخمه ...
*. پيانو نوازي زنده ياد مرتضي محجوبي
پی نوشت اهورایی :
بزن آن پرده اگر چند تو را سیم از این ساز گسسته
بزن این زخمه اگر چند در این کاسه ی تنبور نماندهست صدایی