تبليغاتX
کافه گپ
 

 

بعدِ اينهمه خيال‌ِ "زمانْ به قاب گرفتن" ، داريم "قابِ زمان مي شويم" پنداري ... باران هم كه مي زند به قابِ پنجره ٬ ياد تو رخنه مي كند به اتاقك ِتنهايي امان كه بويِ قهوه مي دهد اين روزها ....

اين شراب شاردوني هم كه نگير شده ، پيك اول هر شب اين زهرماري هاي خودمان، به سلامتي تو و زندگيِ مشتركِ جديدت ...

باقي بماند براي بعد ، اگر عمري باقي بود ...

 

پی نوشت اهورایی :

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا

کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 14:13  توسط کافه گپ  | 




دنياي غريبي است جان دل ، بعد اينهمه رفاقت و روز به روز گذراندن و همراه بودن و هم كيش بودن و هم دوش بودن و خنديدن و گريستن و رفتن و آمدن حالا تو شدي مسافر و ايستاده ايي آنطرف شيشه ي فرودگاه و من مرور مي كنم اينهمه يادگاري كه از روزهاي مدرسه و دانشگاه عبور مي كند و مي رسد تا به اينجا كه ايستاده ايم ... قربان حكمت خدا ، بعد اينهمه روزهاي پر خاطره ي ديروز ، امروز بايد تو بروي ينگه دنيا و من بمانم اينطرف تنها... روزگار هم هميشه يك "جفت شش" از ما جلوتر است ... با اشكهايي به زلالي دلت ، سفرت بي خطر رفيق ...

*. گرچه خيلي سخت بود بيان اين حس و حال با اين كلماتِ كودن اما اينها را نوشتم به بهانه ي عزيمت صميمي ترين دوستم كه امروز رفت بلاد غربت ...

**. به یاد یاری خوشا قطره اشکی

پي نوشت اهورايي :

گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست

همچنانش در میان جان شیرین منزلست



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 21:30  توسط کافه گپ  | 

 

از جوانك ، ابرام بود و اصرار كه اين داشتن ها هم همان نداشتن هايي است كه داريم و مي توانيم نداشتن هايي را هم كه داريم ، داشته باشيم و اين يعني پيرزوي و بهروزي و شكستِ نشدني ها و صعود و بر فراز نشستن ، ميرزا " چراغ والور" رنگ رو رفته گوشه ي اتاق را آتش انداخت و گفت : اگر داشتی و دانستی ٬ پیروزی و اگر ندانستی و داشتی ٬ بازنده ... !

 پی نوشت اهورایی :

اندر آ با ما نشان ده راستک

ماجرا را در میان نه راستک

- مولانا -

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 16:56  توسط کافه گپ  | 

 

 

رحمانيتت را شكر ، سر ِكيسه زيادي سفت شده اوستا ، روزگارمان هم سخت شده با اين مواجب نِفله ي بي بركت ، نانْ كور* كه نبوديم ، كورْ نانمان نكن ...  

* . خسیس

 

پی نوشت اهورایی :

خداوندا مو بيزارُم ازين دل         شو و ُروزان در آزارُم ازين دل
زبس ناليدُم ازناليدُنم تنگ         زمو بستون كه بيزارُم ازين دل

- باباطاهر -

 

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 21:11  توسط کافه گپ  | 

 

 

سنگ فرش ِ يخ زده ي خيابان مون پارناس بود و پالتوي بلند فوتر ِصورمه ايم و شال گردني كه پيچانده بودم به دور گردنم . دستي به جيب فرو برده بودم و قدم بر مي داشتم بر اين سفيد پاك آرامي كه در برابرم مي رقصيد .... سوز مي آمد و هر از گاهي رهگذري رد مي شد . آنطرفِ پياده رو عمارت نسبتا تميزي بود با شيشه هاي آذين شده به چراغهاي رنگي و نئون هاي بنفش و صورتي ...

 عمارت گرم نبود ، اما آميخته به دود بود و بوي تيز الكل و صداي زني كه روي سن ميرقصيد و آواز مي خواند . جلوي بار نشستم و ليوان آبجويي سفارش دادم . هنوز سردم بود و با همان پالتو و شال گردن نشسته بودم و مي نوشيدم . سيگاري به كام گرفتم و خيره ماندم به چشم هاي پر از رمز و مه آلود و غبار گرفته و نافذ دختر دورگه ايي كه آنطرف تر تنها نشسته بود و دستش را به ديواره ي ليوانش گرفته بود و با آن بازي مي كرد و گه گداري جرعه ايي مي نوشيد و لبانش را جمع مي كرد و مزه مزه مي كرد و از  تلخي اين زهرماري خم به ابرو مي كشيد و باز به فكر فرو مي رفت ، به گمانم مارتيني مي خورد . برايم تمام كافه را سكوت گرفته بود و تنها خيره مانده بودم به چشم هايي كه بوي آشنايي داشت و حس غريبي كه انگار سالهاست من آنهارا مي شناسم ...  نمي دانم چشم هايش آبي ِروشن بود يا خاكستري يا اصلا نمي دانم شايد اصلا رنگ نداشت و چه فرقي دارد كه وقتي رنگ آشنايي مغلوب بر رنگ ها باشد و بي رنگ باشد و مرموز باشد و عميق ...

چشم هايش ، چشم هايش را مي شناختم ، گويي آشنايي را پس از هزاران سال سفر يافته بودم ، خودش بود ، همان چشم هايي كه پر بود از هزار حرف نگفته و هزاران انديشه ي نابي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرونياورده بود و خود را به چرك كلمات نيالوده بود . چشم هايش همان چشم ها بود ، همان آشناي گم گشده ايي كه هيچ گاه نديده بودمشان !!

 به خود آمدم و ديدم بالاي سرش ايستاده ام و دارد نگاهم مي كند ، خداي من ، اين چشم ها ...  ولي چرا من اينجا ايستاده ام ؟! اين چشم ها مرا ديوانه كرده ، مرا به جنون كشانده ، مرا مسخ كرده ... هرچه بيشتر مرا مي نگريست بيشتر مجذوبم مي كرد ، ساحره ايي بود كه طعمه اش را شناخته بود و ولش نمي كرد ...

 گفتم آخر هفته ي سختي داشتي كه مارتيني مي خوري ؟! باز همان نگاه آشنايش بود كه بر سر من مي ريخت ... خنديد ، اما نه ، تبسم كرد و گفت : " هميشه آخر هفتست انگار ".  حركت نرم و آتشين لبانش ، بوي تند الكل ريخت به مشامم ... فكر نمي كردم كه انگليسي هم بلد باشد ، چهره اش كاملا فرانسوي بود ، گفتم كجا انگليسي ياد گرفته ايي ؟! نگاهم كرد و گفت :"  تا آخر مي خواي سر پا بایستي ؟! " شال گردنم را باز كردم و صندلي را كشيدم و نشستم روبرويش ، درست روبروي چشم هايي كه جادو مي كرد مرا ... منتظر شنيدن جوابم بودم ، جرعه ديگري نوشيد و ليوان را روي ميز گذاست و زبانش را دور لبش چرخاند و دستانش را روي ميز گذاشت و خم شد طرف من ، چشم در چشم من ، با همان چشم هاي معصومانه ايي كه بنددل هر بيننده ايي را رها مي كرد ، خنده ي نرمي كرد و اينور آنور را نگاه كرد و خودش را لوس كرد و بي مهبا گفت :" فكر مي كني براي يك ساعت با تو  خوابيدن بايد همه ي زندگيم رو توضيح بدم ؟! اصلا پول تو جيبيت ٬ همرات هست ؟! امشب تو تنها مشتري من نيستي ، زودتر بجنب و تصميمت رو بگير . از مزنه كه با خبري ؟! "

تمام دنيا بود كه به يكباره بر سرم خراب شد ، چشم هايم را بستم ، سرم گيج مي رفت ، زندگيم را جلوي چشم هايم مرور كردم ، اينهمه درد غربت كشيدن ، اينهمه تنهايي ، اينهمه نا آشناي غريب ديدن ٬ اينهمه ...، نه ، امكان ندارد ، دارد امتحانم مي كند ، شايد اين هم به رسم ما ايراني ها مي خواهد ببيند كه الواتي مي كنم يا نه ، مي خواهد بداند كه چقدر بر نفسم مغلوبم ، دارد امتحانم مي كند ، اما نه ، خيلي مست است ، از قديم هم گفتند مستي و راستي ، باور نمي كنم ، اين چشم ها ، اين چشم هاي آشناي من ، اين دو خفته ي پر درد و پاك و معصوم ٬ اين دو گوهر زيبايي كه اينهمه حرف دارد براي گفتن و اينهمه پاك است و اينهمه ... مگر مي شود ، اينجا چه جهنمي است ، اين چه امتحاني است ، بعد ِ اينهمه غريبي ٬ بعدِ  اينهمه دل ندادن ، بعدِ اينهمه ...

 چشم گشودم و باز آن دو چشم ِ خمارآلود ...  دستش را روي دستانم گذاشته بود و چهره اش نگران بود ، ليوان آبي جلويم گرفته بود و گفت : " چيزيت شد ؟! حالت خوبه ؟! " سري به نشانه ي تائيد تكان دادم و ليوان را گرفتم و كمي نوشيدم ، هنوز هم آن چشم ها جلويم بود ، چشم هاي آشنايي كه سعي داشتند خود را غريبه نشان دهند ، چشم هاي مظلومي كه هنوز بكارت مهرباني را حفظ كرده بودند ...

شال گردنم را دور گردنم انداخت و دستم را گرفت و مرا از آن جهنمي كه بوديم بيرون آورد ، سوز سردي بود ، اما حس گرمي داشت دست هايش ، روي همان رد پايي كه آمده بودم بر مي گشتيم ، شروع كرد به گفتن ، از خودش ، از زندگيش ، از سرگذشتي كه كشانده بودش به عمارتي كه تنفر داشت از اينهمه كثيفيش ، اما چاره ايي نداشته ، كسي را هم نداشته ، هيچ كس را ، پناهنده بود ، بي خانمان ، بي كس ، غريب ، دانشجوي فلسفه بوده و براي ادامه تحصيل به پاريس آمده بود و اين اواخر خرج تحصيل هم نداشته و ... نرم و آرام گریه می کرد و حرف هایی را می گفت که هرگز به زبان نرانده بودشان ٬ ديدم كه چشم هايش دروغ نگفته بودند ، چشم ها هيچ وقت دروغ نمي گويند ، بازتاب انديشه و درون روح اند ، چشم ها ... حرف مي زد و كلماتش بخار سيالي مي شد در فضاي شهر غريبي كه رد پاي دو غريبه را بر دل شبي سياه حك مي كرد ...

پی نوشت اهورایی :

به چشمه ایی که در او آب زندگانی بود

سبو ببردم و دیدم که چشمه پر خون است

- مولانا -

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 23:6  توسط کافه گپ  | 

 

چلّه كه رد مي شد ، مرغ دلِش پر مي كشيد و هوايي مي شد و دستِ زنش رو مي گرفت و بارو بنديل مي ريخت عقب ِاتول و مي زد به دروازه شمرونِ پر برف . ميدون هفت تير كه مي رسيد خاويار و عرق سگي هم مي گرفت و راه مي افتاد و رد مي شد از جاده هاي سرد و سپيد و پاك و آروم ...

نه تشويش پاس كردن چكي داشت و نه هولِ گروني پودرماشين لباسشويي و نه دغدغه ي از گشنگي مردن و نه چشم انتظار ميلي و نه پاگير اينترنتي و نه  ...  وضع مالي خوبي هم نداشت اما حال دنياش رو هم مي برد ...

شيشه هاي اتول بخار گرفته بود و هردو آواز سر داده بودن و دست انداز هاي كوتاه و بلند هم موجي مي انداخت به صداي آوازشون ، مي خنديدن و گرم بودن و فراموش كرده بودن سرمايِ سوزناك و گزنده ي بيرون رو ...

............................

 و چه خوش بوده آنروزها كه تسليم تكنولوژي نبودند و ساده بودند و بي دغدغه و بي تكرار ِ روزهاي كسل آور ... يقين دارم كه سختي آنروزها به اين مغلوب شدنِ ماشين و تكنولوژي بر ما امروزي ها ،  مي ارزيد ...

 

پی نوشت اهورایی :

روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد
گر چه صد رود است در چشمم مدام
زنده رود باغ کاران یاد باد
راز حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد 

حافظ

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 18:50  توسط کافه گپ  |