تبليغاتX
کافه گپ
 

 

اين چشم ِ مخمورت چه چنگي به دِل مي كشيد وقتي به من تنيده بودي و مخملين حرير ِ نفست ،  صورت به نوازش مي گرفت ، دل قرباني عشق شد و عشق قرباني تو ، دستان خشكيده ام ز بي وفاييت هيچ ، نمي داني چه گزنْ به زخمي است ، وقتي كه دست به دست غريبه مي بينمت ...

 

پی نوشت اهورایی :

گفته ای من یار دیگر می کنم

بر تو دل چون سنگ مرمر می کنم

پس تو خود این گو که از تیغ جفا

عاشقی را قصد و بی سر می کنم

- مولانا -

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 17:33  توسط کافه گپ  | 

 

 

عجب حكايت غريبي دارد اين گلوي "پُر" و حنجره ي " كور"  كه فريادش هوس نخ نما شده ايست با شور و شوقي به باد رفته ... مكافات تلخ ِهزار حرف ِنگفته هم غم ِ ماسيده به دالاني دور شده جان دل ....  اِنكِسار اين بغض يوميه هم مرام مردانگي امان نيست ، مانده ايم تاوان كدام گناه ناكرده را پس مي دهيم ...  

 

پی نوشت اهورایی :

زين گونه ام كه در غم غربت شكيب نيست

گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست

- سایه -

 

پ . ن : کافه عکس هم به روز شد ...

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 0:48  توسط کافه گپ  |