اين چشم ِ مخمورت چه چنگي به دِل مي كشيد وقتي به من تنيده بودي و مخملين حرير ِ نفست ، صورت به نوازش مي گرفت ، دل قرباني عشق شد و عشق قرباني تو ، دستان خشكيده ام ز بي وفاييت هيچ ، نمي داني چه گزنْ به زخمي است ، وقتي كه دست به دست غريبه مي بينمت ...
پی نوشت اهورایی :
گفته ای من یار دیگر می کنم
بر تو دل چون سنگ مرمر می کنم
پس تو خود این گو که از تیغ جفا
عاشقی را قصد و بی سر می کنم
- مولانا -

عجب حكايت غريبي دارد اين گلوي "پُر" و حنجره ي " كور" كه فريادش هوس نخ نما شده ايست با شور و شوقي به باد رفته ... مكافات تلخ ِهزار حرف ِنگفته هم غم ِ ماسيده به دالاني دور شده جان دل .... اِنكِسار اين بغض يوميه هم مرام مردانگي امان نيست ، مانده ايم تاوان كدام گناه ناكرده را پس مي دهيم ...
پی نوشت اهورایی :
زين گونه ام كه در غم غربت شكيب نيست
گر سر كنم شكايت هجران غريب نيست
- سایه -
پ . ن : کافه عکس هم به روز شد ...