
دلم هواي دريا كرده است جان دل ، همان درياي نقره فامي كه شكوه و جذبه ي پر و زيبا و آرامش ، طعم كشدار آسودگي را از بيكران دوري بر چشم هايم مي ريزد و مرا نشئه ميكند . همان خط آشتي دريا و آسمان كه وسوسه انگيز و خيال انگيز است و مرا مي برد تا پشت لحظه هاي اكنون . و چه وهم انگيز و شيرين است به تماشاي سينه ي باز دريا نشستن و عطر خاطره هاي خوش دوستي را حس كردن و طعم لطيف سكوت را مزه مزه كردن و روح را به دست نسيم مرموز سپردن و ملتهب ترين نياز ها و دعا ها را به آسمانش سپردن . آنجاست كه مي توان آسوده تر به رمز رنگها فكر كرد و خويش را از منجلاب روزهاي خفقان زده وارهانيد و از قعر سياه روزهاي تكرار به سير آسماني فرستاد و دست از هرچه نخواستني است بر كشيد و بر پيشگاهي سجده كرد كه نوازشگر دل هاي صحابي است . دلم هواي پهنه ي دريا را كرده زير نور آتشين پرزرق و برق خورشيد گدازنده كه مرا مسخ كند ، كه مرا با خويش ببرد و چشم هاي كنجكاوم را از انزواي تنهايي بيرون بكشد و بازي و رقص نور و آب را نشانم دهد . دلم هواي دريا كرده است جان دل . . .
پی نوشت اهورایی :
اين رخ رنگ رنگ من هر نفسي چه مي شود
بي هوسي مكن ببين كز هوسي چه مي شود
- مولانا -

نور بنفش نئون پنجره ي كافه روي صورتش سر مي خورد و پايين مي ريزد ، "غوغاي" فكر و خيالي است در ذهنش ، كاغذي سپيد پيش رويش و "كلمه هايي" كه مي آيند و چرخي مي زنند و آرام آرام كنار يكديگر مي نشينند . مرد سرخوش از بازي با اين "كلمه ها" لبخند آرامي مي زند و هر از گاهي پكي به سيگارش مي زند و مي نويسد و مي نويسد و سرمست مي شود . لختي درنگ مي كند ، پكي عميق برته مانده ي سيگارش مي زند و در زير همه ي آن همه نوشته مي نويسد :
اما افسوس كه در اين روزگاربزرگی ديگر طعم تلخ هيچ سيگاري جاي طعم گس خرمالوهاي حياط خانه ي مادربزرگ را نمي گيرد !!
پي نوشت اهورايي :
ازين خمار مرا نيست غم اگر روزي
به دستم آن قدح پر شرار باز آيد

رسم دنياست انگاري ، ما مانده اييم و هزار خاطره ي رنگارنگي كه بهار نكرده زمستان زد ، هرچه بود و هست حكما رضاي اوست . . .
هركه هست بهار دلت را خزان نكند رفیق . بي حرف پيش ، ما را هم حلال كن . . .
. . . .
* . غیبت این روزها را بر من ببخشایید ، گرفتاری ها هر روز بیشتر می شود انگار .
** . کافه عکس هم به روز است .
پي نوشت اهورايي :
چشم آسايش كه دارد از سپهر تيزرو
ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي