شب به نيمه نرسيده و من گوشه ي دنج كافه ايي و خيره به بازي آرام و ملايم نورها و ديوارها ! دستي به سر كشيدم و در سكوت و بي وزني انديشه همه ي بغض هايم را يكجا جمع كردم و چشمانم را كمي تنگ و آخرين پك عميق را به ته مانده ي سيگارم زدم ، شيشه ي كناري ام پژواك سرخي صورتم شد از نور آتش سيگار ، نور بنفش نئوني از دور چشمك مي زد ، نگاه از شيشه گرفتم و نفس عميقي كشيدم و چشمانم را براي لحظه ايي بستم . چند وقتي است خميازه هاي كشدار انگشتانم نگذاشته تا واژه ها را به ميهماني ام بخوانم و دست دراز كنم و يكي يكي ، خوب ترين و قشنگ ترين و روان ترين و خوش رنگ و لعاب ترين و خوش آهنگ ترينشان را بچينم و كنار هم بنشانم تا كلامي از بي كلامي هايم بگويم و بنويسم . . . اما امشب مي خواهمت بگويم كه مي خواهم نخوانم و فقط بنويسم و تو ننويسي و فقط بخواني . مستي بهار را بهانه كردم و دست بر قلم بردم و سياه را بر سپيدي نقش زدم تا شايد ميان گردش و چرخش مواج واژه ها تاب از بي تابي بياورم و به قدر كشيدن آهي قرار گيرم !!!
. . .
شب خالي مانده بود از غزل هايي كه خود مانده بودند از همه !
اما سر چراغي دم دماي غروب
غزلي بود از بوي بهاري كه پا گذاشته بود درست وسط كوچه
و به نفسي هوشياري امان را به مدهوشي و مستي برده بود .
نسيم ، دست مهرباني شده بود بر برگهاي سبز بيد
كه مي لرزيد از ارتعاش سكوت
ابرها آمدند و باران باريد
كاسه ي گلي دلم را گذاشتم زير باران تا من از تو پر شوم و لبريز
تا وقتي ابر ها رفتند كاسه را و تو را بر دارم و سر بكشم و سيراب شوم .
ابرها رفتند و آسمان زلال شد
كاسه را بر داشتم و ماندم خيره به درونش
بغضي غنچه كرد و چشمي به نم اشكي تر شد
كاسه را پاي گياهي كه به جاي نبودنت كاشته بودم ، خالي كردم
من ماندم و گياه تو و كاسه ي خالي دلم
نسيم از روي شانه ام عبور كرد
نفس بهار از روي شهر
ابر هم از روي آسمان
مهتاب ماند و شب و سودايي دل . . .
پ . ن : آردمون رو بيختيم و الكمون رو هم آويختيم و ديديم آخرش هيچي به هيچي و ما مونديم و بازم يه عالمه حرف نگفته ! گفتيم نگفته ها و عريضه ها رو سياهه كنيم و بزنيم سر سراي اينجا به گاه و بي گاه ، شايد صدقه سري حضور رفقا و محفل دوستانه ي كافه ، داد دل به ناكجا آباد بسپاريم و كشان كشان ناملاطفتي روزگار را از سر برهانيم و دمي خوش باشيم !