
آتش گرفته ام ، دارم ذوب مي شوم ، قلبم تند تر
مي زند ، دلم ورم كرده است ، دستانم بي حس است ، چشم هايم مي لرزد ، گلويم سرشار
سكوت است ، بغضم دارد مي تركد ، ميخواهم بر آسمان سر بر دارم و فريادي بزنم ، صيحه ايي بكشم ، بر در و ديوار
مشتي بكوبم ، ناخني بكشم ، آتش گرفته ام ، اين سو و آن سو را مي نگرم و به جستجوي
تو مي نشينم كه تورا بيابم و تو بگويي و من بشنوم و از اين شعله
آرام بگيرم و سرد شوم و خاموش شوم و خوب شوم و بعد سري بر دامنت بگذارم و در زير
نوازش مخملين و زمزمه ي صداي دلنشينت به خواب روم ....
اما اين چشم ها كه حريصانه به جستجوي تو نشسته اند نمي دانند كه بايد اعتراض نكنند و فريادي نزنند و در خودشان نگه دارند و باز نگويند و همه كارها و حرف ها و لحظه ها و بدي ها و تلخي هاي ديروز و امروز را نشان ندهند و بروز ندهند و به رخ نكشند و تحمل كنند و دور باشند و ملاحظه كنند و "درك " كنند ... آري بعد از اين چيزي جز حرف هاي خوب و ژيگول و خوش آب و رنگ و احساسي و قرطي نخواهم زد ، نه ، اصلا چيزي جز "خوبم" ها بر زبان نخواهم راند كه بايد همه جا عاقل باشم و با همه بياميزم و معقول باشم و فقط بشنوم و لبخندي بزنم و زندگي كنم به روش هاي آنهايي كه در كنارشان مي زيم ...
پي نوشت اهورايي :
آتش بگير تا كه بداني چه مي كشم
احساس سوختن به تماشا نمي شود
- دكتر عباس خيرآبادي -

گاهي موقعيت ، صلابت مي بازد و گاهي صلابت ، موقعيت مي بخشد !! ...
پي نوشت اهورايي :
يك پند ز من بشنو خواهي نشوي رسوا
من خمره ي افيونم زنهار سرم مگشا
- مولانا -
خيلي ها مي آيند كه بمانند و نمي توانند ، خيلي ها مي آيند كه بروند و خيلي ها هم مي روند كه بمانند !! ...
پي نوشت اهورايي :
خاموش كن ز گفت و گر گويدت كسي
جز حرف و صوت نيست سخن را ادا ، دروغ
- مولانا -

هرچه حرفِ محال و كال و حال بود و نبود را چال كرديم محض مبادا تا اگر هم سكوتي سبز شد مصور كرده باشيم اينهمه خيالِ تمام قد و كهنه و تيز را ...
پی نوشت اهورایی :
چند خموش مي كنم سوي سكوت مي روم
هوش مرا برغم من ناطق راز مي كني
- مولانا -

تو از بيرون و من از درون ـ زندان ، تورا مي نگرم استاد ، حجم سنگيني دارد اين تنگناي درون ،
دَرْ بگشايْ ...
پي نوشت اهورايي :
نفس چو محتاج شد ، روح به معراج شد
چون در زندان شكست جان بر جانان رسيد
- مولانا -

ملك ميرزا را خدمت رسيدند كه فقيه بود و بزرگ ، عارض شدندكه مصحف باز كند بر نيت پنهان ، دستي به ورق بردند و نيمه باز كتابت را بستند و فرمودند ، فقير اگر فقيد باشد حاجت به استخاره نيست ، كه منفعت به ايمان است و ايمان ، به گمان ...
پی نوشت اهورایی :
از چرخ به هرگونه همي دار اميد
وز گردش روزگار مي لرز چو بيد
- حافظ -
* . برای اهل شعر دوتا سی دی لسان الغیب (حافظ ) و رسول آفتاب ( مولوی ) رو پیشنهاد می کنم که این دو سی دی فوق العاده جذاب بودند ٬ لاقل برای من ...
**. تصنیف "آه باران" از آلبوم جدید شجریان هم عجب شور حالی می داد زیر این بارون های بهاری ...
آه ، باران
ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان کرده
بید وحشی باران .
یا ، نه ، دریایی است گویی ، واژگونه ، بر فراز شهر ،
شهر سوگواران .
هر زمانی که فرو می بارد از حد بیش
ریشه در من می دواند پرسشی پیگیر ، با تشویش :
رنگ این شب های وحشت را
تواند شست آیا از دل یاران ؟
چشم ها و چشمه ها خشک اند .
روشنی ها محو در تاریکی دلتنگ ،
هم چنان که نام ها در ننگ !
هرچه پیرامون ما غرق تباهی شد .
آه ، باران ،
ای امید جان بیداران !
بر پلیدی ها – که ما عمری است در گرداب آن غرقیم –
آیا ، چیره خواهی شد؟
- فریدون مشیری -

شكوهت را شكر كه از ميان زمستان يخ زده ي پير ِ فرتوت ، سرسبزي ِ بهار را بر سفره ي هفت سينمان مي نشاني ... آرامش ِ لطيفي است وقتي كه رنگ بهار مي زند به شاخه ها و بوي نوروز مي پيچد به كوچه ها ... امسال هم بوي نم باران و گيسوي پريشان تو ، مرحمت رب بهار است كه در ِِ رحمت گشوده به زندگيمان ...
آئينه ی نقره را به جاي خالي مادربزرگ و قرآن خطي را به جاي نبودن پدر بزرگ مي گذاريم كنار هفت سين ، باشد كه روزگار، نو شود به يومن اين دو ...
حيفمان آمد بهار را بهانه ي سفر نكنيم ، پيشاپيش نوروزتان به كام و دلهايتان بهاري ...
تا به زودی ...
پی نوشت اهورایی :
برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز
چو آتش در درخت افکند گلنار
دگر منقل منه آتش میفروز
چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حسدگو دشمنان را دیده بردوز
بهاری خرمست ای گل کجایی
که بینی بلبلان را ناله و سوز
جهان بی ما بسی بودست و باشد
برادر جز نکونامی میندوز
نکویی کن که دولت بینی از بخت
مبر فرمان بدگوی بدآموز

چشمی به هم می زنی و می بینی که گذشت لاکردار !!! همین زمانه را می گویم ٬ پنداری همین دیروز بود که سرْ در ِ اینجا تابلو کوبیدیم و کافه را پاتوقی کردیم برای گاه و بی گاه دوستی ها و دور هم بودن ها ٬ من می گویم دیروز بود و تو بگو یک ساااال گذشت ....
تولدت مبارک کافه گپ
پی نوشت اهورایی :
بگردان شراب ای صنم بی درنگ
که بزم است و چنگ و ترنگاترنگ
ولی بزم روحست و ساقی ِ غیب
ببوئید بوی و نبینید رنگ
تو صحرای ِدل بین در آن قطره خون
زهی دشتِ بی حد در آن کنج تنگ
در آن بزم قدسند ابدال مست
نه قدسی که افتد به دست فرنگ
بده می گزافه به مستان حق
که نی عربده بینی آنجا نه جنگ
- مولانا -

هواي بهار مي زند به مشام و ما مستِ پيمانه با چشم ِ بسته تاب مي خوريم ميان نت هاي قصه گوي اين ساز ِكوكت كه پنجه مي اندازد به دل ، وقتي كه بر دكمه هاي سفيد و سياه مي فشاري و " نوا " مي زني ... دواريم در صداي ِمست اين ساز خمار و پنجه هاي طلائي تو* كه مي نوازند و پر پر مي كنند دل هاي بي تاب را ... بزن آن پرده ... بزن این زخمه ...
*. پيانو نوازي زنده ياد مرتضي محجوبي
پی نوشت اهورایی :
بزن آن پرده اگر چند تو را سیم از این ساز گسسته
بزن این زخمه اگر چند در این کاسه ی تنبور نماندهست صدایی

مرحمتِ قرارتوستْ آرام ناقراريهايمان ، پرسه درهوايي ملس را مي ماند اين فصاحت كلام ِ آرام كننده و جادوايت ، اما چه كنيم كه دست بزن دارد اين روزگار ....
پی نوشت اهورایی :
خوش برآ با غصه ٬ اي دل كاهل راز
عيش خوش در بوته ي هجران كنند
- حافظ -