تبليغاتX
کافه گپ

تلخي ِ حرف حلقه مي كني دار گلويمان ، مرور مي كنم غبار ِ خزيده ي روي تمام زندگي ، تنها جاي پاي سكوت بود روي همه اين روزهاي محكوم ...


پي نوشت اهورايي :

سکوتم آب شد ، چشم بستم ، بسترم آتش گرفت

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 17:23  توسط کافه گپ 


اينجا ، پا به دام تنهايي ، شب به روز سالي است و روز به شب عمري ، آنجا ، حوالي ِ عاشقيت ِ  پنهان ِ لاي انگشتانتان ، ميان خيره نگاهتان به هم ، ساعت ِ به ديوار ، نخوابيدست هنوز ؟!


پي نوشت اهورايي :

درياي خروشانم ، از بند گريزانم

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 1:19  توسط کافه گپ 


آخر ميان يكي از همين شبانه هاي مكرر سكوت ، دل تنگي را آب مي دهيم به اشك و سُر مي دهيم پاي پاشويه ، شايد به دور از اين كابوس هاي شبانه ، چشمي به ما كني  ... 


پي نوشت اهورايي :

آنان كه خاك را به نظر كيميا كنند

آيا بود كه گوشه چشمي به ما كنند 


+ نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389ساعت 10:11  توسط کافه گپ 



ورق را كه بُر زد ، من شدم حاكم ِ حكم و او شد محكوم ورق دادن ... دست ، دست ِ آخر بود و برگ برگ ِ آخر ، حكم آمديم ، سرمست و مشعوف ، حُكم آمد ، خانه پُر و تمام رنگ .. او شد حاكم و ما مانديم محكوم ...


پي نوشت اهورايي :‌

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش

بنماند هیچش الّا ، هوس ِ قمار ِ دیگر

- مولانا -


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 1:11  توسط کافه گپ  | 


ميان شلوغي دنيا ، روزي و لحظه ايي و يادي بر مهرباني هاي بي دريغي كه حالا شده اند قابي صامت ... من كه مي دانم هنوز ته اين نگاه خيره ي پشت قابت ، دلنگران ماست ،‌ تاب ِ تماشاي لبخند ِخشكيده به مهرت كه نيست ، چشم ميگيريم آنور ، شايد خيسي اين دو كاسه ي خون را نبيني ... 


*. بي شك جاي خالي مادربزرگ با اين حرف ها پر نخواهد شد ، كسي كه بعد مدت ها هنوز داغ نبودنش دلم را آتش مي زند ... جايش خالي و روحش قرين آرامش ...

*. راستي آيا رفتي با باد ؟!‌


پي نوشت اهورايي :‌

ابـــر آمد و باز بــر سبـــزه گــــــــــریست
بی بـــاده ارغـــوان نمی بایــــــــــد زیسـت
این سبزه کـــــــه امــــروز تماشاگه ماسـت
تا سبـــزه خاک مـــــــا تماشا گــه کیـــست

- خيام -


+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 2:33  توسط کافه گپ  | 



وقتي ماه نمي خندد 

وقتي خنده تهي است

وقتي ترانه سوت نمي زند 

وقتي احساس سردي است

وقتي ستاره ها حرف نمي زنند

وقتي رهايي ديوانگي است 

به من بگو

چرا غزل دلتنگي را پاياني نيست ؟!

به من بگو

...


پي نوشت اهورايي :

كي شعر  ِ تر انگيزد ، خاطر كه "حزين" باشد

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد

- حافظ - 



+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 2:14  توسط کافه گپ  | 



زكوي يار مي آيد نسيم باد نوروزي

از اين باد ار مدد خواهي چراغ " دل " بر افروزي 

چو گل گر خرده​ای داری خدا را صرف عشرت کن

كه قارون را غلط ها داد سوداي زر اندوزي

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است

که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

چو امكان خلود اي دل در اين فيروزه ايوان نيست

مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن

کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی

سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

- حافظ -


سال نو مبارك و ايام به كام


*. چند روزي سفر هستم و اگر عمري بود سري به دوستان خواهم زدحتما





+ نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 1:27  توسط کافه گپ  | 

بوي بهار پيچيده لابه لاي نسيم ِ مست و اين از بدايع نيست و نيازي هم به هيچ ديلماجي نيست تا بيايد و بگويد و كلمه ها را پشت هم بگذارد و اين حس نشئه و گرم و اهورايي و شيرين را مترجمي كند كه  بعله اين نسيم ، نسيم بهاري است و بهار فصلي است از فصل هاي سال كه همه چيز نو مي شو د و الي ماشاا... و خراب كند همه ي حس ِ ظريف و مخمليني كه اين روزها حسش مي كنم و حسش مي كني ...

مگر كدامين ديلماج يا چميدانم همان مترجم خودمان ،‌ توانسته عمق ِ ژرف ِ احساس را ترجمه كند و با موهبت ِجادوي ايي كلمات ، آنچه كه از پنهاني ترين لايه ي يك حس بر مي آيد را بنويسد و بگويد و تعريف كند ؟!‌ مگر روح ِ احساس ، آنهم حسي كه طراوت و سرزندگي دارد را مي توان به تسبيح معاني و الفاظ كشيد ؟! مگر توان بيان حالات مستي و مدهوشي و خلسه هم هست ؟!‌ مگر ذوق پيچيده به گلو را بازگويي هست‌؟! مگر زبان نگاهي خزيده روي دلي عاشق را بياني هست ؟! مگر راهي براي ترجمه ي تاب ِ طره ايي به دست باد رفته هم هست ؟!‌ 

هرگز !! آنجا كه چيزي از درون وروح آدمي مي جوشد با هيچ كلام مستمندي توان مستغني كردنش نيست ... و بهار و مستي ِ احساسي كه قبل آمدنش در من رخنه مي كند ، هادم ِ* غم نامه هاي روزگار است ...

آه احساس احساس ، تو چه مي پنداري كه درونم چه غوغاييست  ...  حكايت تو اي احساس ، حكايت تصورّ ِ تصوير ِسكوت است‌!! حكايت ِ پرتو نوري كه از درز دري كهنه به تاريكي ِ سرد خانه تابيده است !! حكايت فرماني بي گناه كه همچون فواره ايي عصيان گر فريادي مي شود كه فكر بطلانم را در نطفه مي كشد ...

براستي از كدامين اخترك مي آيي اي احساس ... ؟! اي بهار ... ؟! اي نسيم .. ؟!  بيا و از كوچه ي مسكوت و زمستان زده ي من نيز عبور كن كه من سالهاست خاموش بي خويشم ... 


*. هادم : ويران كننده

*. تولدت مبارك كافه گپ


پي نوشت اهورايي :

نو بهارست بيا تا قدحي نوش كنيم

باشد اين محنت ايام فراموش كنيم

ساقيا هوش و خرد تفرقه خاطره ماست

باده پيش آر كه ترك خرد و هوش كنيم

- هلالي جغتايي -



+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 18:27  توسط کافه گپ  | 


 سپيدي ِ "روي ِ" اين تك شاخه ها ، برف ِ اول ِ بهمن است "بي رمز و راز "  ... سپيدي ِ روي ِ ‌موهايمان اما ، "‌زيرش " چيز ديگري پنهان است ...


*. بالاخره برف هم آمد !!‌


پي نوشت اهورايي :‌


منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم
منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پست آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي ، دلتنگم (‌!!‌)
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان ِ سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد ...

- مهدي اخوان ثالث - 



+ نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 0:54  توسط کافه گپ  | 


پشت ماشين تحرير فكسني ِ مشكي و رنگ رو رفته نشست و همچون مرغكي دانه يافته بر دكمه ها انگشت  كوفت و اينچنين نوشت :


امروز بيست و يكم نوامبر . هنوز ساعت 7 صبح نشده و هواي لندن كماكان ابريست . پستچي هنوز روزنامه ي تلگراف را نياورده و همين باعث شد تا اتفاقات ديشب را تايپ كنم ...

"بيگ بن" ساعت 6 عصر را ضربه ميزد ، لبه ي باراني ام را كنار زده بودم و دست به جيب فرو برده بودم و داشتم در گذرگاه كنار رودخانه قدم مي زدم . مردي كور ساكسيفوني را با بي رمقي مي نواخت و گدايي مي كرد و مردم ِ رهگذر و مشغول ، كه عاشق ِ شادي ِعاشقي بودند و هميشه از آن دور بودند ،‌با چهره ايي گرفته و دلسوزانه نگاهي مي انداختند و رد مي شدند ... پير مردي تميز و شيك پوش ، با پالتو ي بلند و دستمال گردني ابريشمي نزديك شد و درست ايستاد روبروي مرد ساكسيفونيست و به او خيره شد ... هيجاني همراه با حسي كنجكاوانه سرشارم كرد ، ايستادم و من هم خيره شدم بر پيرمردي كه خيره مانده بود به ساكسيفونيست ... مرد ِكور ِساكسيفونيست اما نه مرا مي ديد و نه پيرمرد را و كماكان با ياسي كه ته دلش ماسيده بود در ساكسيفونش مي دميد و انگشتانش را روي دكمه ها حركت مي داد ... هوا خنك شده بود ... بادي رقصان صداي محزون موسيقي ِمرد كور را همچون عطر  ِتند و تيز و اغواگر در هوا پخش مي كرد ... دلم مي خواست بدانم چه چيز ِاين آهنگ ِ شُل و بي رمق ِمرد كور ، پيرمرد را اينچنين به خود جذب كرده بود ... پيرمرد داشت چيزي زير لب زمزمه مي كرد ... مرد كور مي نواخت ، با همان سرعت ِ آرام .... پيرمرد صدايش را آرام آرام بلند تر مي كرد ... مرد كور كم كم داشت زمزمه ي پيرمرد ، كه حالا داشت بلند تر مي شد را مي شنيد و از  سرعت نواختنش كم شد و بيشتر دقيق شد تا ببيند پيرمرد چه مي گويد ... صداي پيرمرد برايم گنگ بود ... جلوتر رفتم ... طوري كه متوجه من نشوند . پيرمرد زمزمه مي كرد ، هر لحظه بلند تر و مرد كور كم كم داشت از نواختن مي ايستاد ... پيرمرد انگار چيزي را داشت تكرار و تكرار مي كرد ... كنجكاو ِ زمزمه هاي پيرمرد بودم ... به پشت پيرمرد خودم را رساندم ... صداي گرمي داشت ... صدايي كه از متن تاريخ و تجربه بر مي آمد ... صدايي كه بوي "طروات ِ كهنگي " مي داد ! اشتباه نكرده بودم ... داشت جمله ايي را تكرار مي كرد ... چيز عجيبي را فهميدم ... حيرت زده شده بودم ... باور كردني نبود ... پيرمرد هم كور بود (!) انگار ايستاده بودم وسط بي سر و صدا ترين خيابان ِلندن ِ پرجنب و جوش ... .... همه چيز در حالت سكون مانده بود ... تنها صدا صداي پيرمرد بود كه همه چيز و همه جا را جادو و محسور كرده بود :

" غمگين كوره ، اما كور غمگين نيست "  ... " غمگين كوره ، اما كور غمگين نيست "  ..." غمگين كوره ، اما كور ...

حرفش انفجاري بود براي ذهن پرتشويشم ... ايستادن غير ممكن بود ... هيچ چيز ديگر نشنيدم ، يقه ي بارانيم را بالا كشيدم و راهم را گرفتم و دورشدم ... شايد داشتم فرار مي كردم ... يقينا !! داشتم فرار مي كردم ، آرام و سنگين ، طوريكه كسي بويي نبرد دارم فرار مي كنم  !! 


*. پي نوشت اهورايي :

دور گردون گر دوروزي بر مراد ما نرفت

دايما يكسان نباشد حال دوران غم مخور

- حافظ -


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 19:51  توسط کافه گپ  |