تبليغاتX
کافه گپ

بوي بهار پيچيده لابه لاي نسيم ِ مست و اين از بدايع نيست و نيازي هم به هيچ ديلماجي نيست تا بيايد و بگويد و كلمه ها را پشت هم بگذارد و اين حس نشئه و گرم و اهورايي و شيرين را مترجمي كند كه  بعله اين نسيم ، نسيم بهاري است و بهار فصلي است از فصل هاي سال كه همه چيز نو مي شو د و الي ماشاا... و خراب كند همه ي حس ِ ظريف و مخمليني كه اين روزها حسش مي كنم و حسش مي كني ...

مگر كدامين ديلماج يا چميدانم همان مترجم خودمان ،‌ توانسته عمق ِ ژرف ِ احساس را ترجمه كند و با موهبت ِجادوي ايي كلمات ، آنچه كه از پنهاني ترين لايه ي يك حس بر مي آيد را بنويسد و بگويد و تعريف كند ؟!‌ مگر روح ِ احساس ، آنهم حسي كه طراوت و سرزندگي دارد را مي توان به تسبيح معاني و الفاظ كشيد ؟! مگر توان بيان حالات مستي و مدهوشي و خلسه هم هست ؟!‌ مگر ذوق پيچيده به گلو را بازگويي هست‌؟! مگر زبان نگاهي خزيده روي دلي عاشق را بياني هست ؟! مگر راهي براي ترجمه ي تاب ِ طره ايي به دست باد رفته هم هست ؟!‌ 

هرگز !! آنجا كه چيزي از درون وروح آدمي مي جوشد با هيچ كلام مستمندي توان مستغني كردنش نيست ... و بهار و مستي ِ احساسي كه قبل آمدنش در من رخنه مي كند ، هادم ِ* غم نامه هاي روزگار است ...

آه احساس احساس ، تو چه مي پنداري كه درونم چه غوغاييست  ...  حكايت تو اي احساس ، حكايت تصورّ ِ تصوير ِسكوت است‌!! حكايت ِ پرتو نوري كه از درز دري كهنه به تاريكي ِ سرد خانه تابيده است !! حكايت فرماني بي گناه كه همچون فواره ايي عصيان گر فريادي مي شود كه فكر بطلانم را در نطفه مي كشد ...

براستي از كدامين اخترك مي آيي اي احساس ... ؟! اي بهار ... ؟! اي نسيم .. ؟!  بيا و از كوچه ي مسكوت و زمستان زده ي من نيز عبور كن كه من سالهاست خاموش بي خويشم ... 


*. هادم : ويران كننده


پي نوشت اهورايي : 

نوبهارست بيا تا قدحي نوش كنيم

باشد اين محنت ايام فراموش كنيم

ساقيا هوش و خرد تفرقه ي خاطر ماست

باده پيش آر كه ترك ِ خرد و هوش كنيم

- هلالي جغتايي -


+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 18:27  توسط کافه گپ  | 


 سپيدي ِ "روي ِ" اين تك شاخه ها ، برف ِ اول ِ بهمن است "بي رمز و راز "  ... سپيدي ِ روي ِ ‌موهايمان اما ، "‌زيرش " چيز ديگري پنهان است ...


*. بالاخره برف هم آمد !!‌


پي نوشت اهورايي :‌


منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم
منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پست آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي ، دلتنگم (‌!!‌)
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان ِ سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد ...

- مهدي اخوان ثالث - 



+ نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 0:54  توسط کافه گپ  | 


پشت ماشين تحرير فكسني ِ مشكي و رنگ رو رفته نشست و همچون مرغكي دانه يافته بر دكمه ها انگشت  كوفت و اينچنين نوشت :


امروز بيست و يكم نوامبر . هنوز ساعت 7 صبح نشده و هواي لندن كماكان ابريست . پستچي هنوز روزنامه ي تلگراف را نياورده و همين باعث شد تا اتفاقات ديشب را تايپ كنم ...

"بيگ بن" ساعت 6 عصر را ضربه ميزد ، لبه ي باراني ام را كنار زده بودم و دست به جيب فرو برده بودم و داشتم در گذرگاه كنار رودخانه قدم مي زدم . مردي كور ساكسيفوني را با بي رمقي مي نواخت و گدايي مي كرد و مردم ِ رهگذر و مشغول ، كه عاشق ِ شادي ِعاشقي بودند و هميشه از آن دور بودند ،‌با چهره ايي گرفته و دلسوزانه نگاهي مي انداختند و رد مي شدند ... پير مردي تميز و شيك پوش ، با پالتو ي بلند و دستمال گردني ابريشمي نزديك شد و درست ايستاد روبروي مرد ساكسيفونيست و به او خيره شد ... هيجاني همراه با حسي كنجكاوانه سرشارم كرد ، ايستادم و من هم خيره شدم بر پيرمردي كه خيره مانده بود به ساكسيفونيست ... مرد ِكور ِساكسيفونيست اما نه مرا مي ديد و نه پيرمرد را و كماكان با ياسي كه ته دلش ماسيده بود در ساكسيفونش مي دميد و انگشتانش را روي دكمه ها حركت مي داد ... هوا خنك شده بود ... بادي رقصان صداي محزون موسيقي ِمرد كور را همچون عطر  ِتند و تيز و اغواگر در هوا پخش مي كرد ... دلم مي خواست بدانم چه چيز ِاين آهنگ ِ شُل و بي رمق ِمرد كور ، پيرمرد را اينچنين به خود جذب كرده بود ... پيرمرد داشت چيزي زير لب زمزمه مي كرد ... مرد كور مي نواخت ، با همان سرعت ِ آرام .... پيرمرد صدايش را آرام آرام بلند تر مي كرد ... مرد كور كم كم داشت زمزمه ي پيرمرد ، كه حالا داشت بلند تر مي شد را مي شنيد و از  سرعت نواختنش كم شد و بيشتر دقيق شد تا ببيند پيرمرد چه مي گويد ... صداي پيرمرد برايم گنگ بود ... جلوتر رفتم ... طوري كه متوجه من نشوند . پيرمرد زمزمه مي كرد ، هر لحظه بلند تر و مرد كور كم كم داشت از نواختن مي ايستاد ... پيرمرد انگار چيزي را داشت تكرار و تكرار مي كرد ... كنجكاو ِ زمزمه هاي پيرمرد بودم ... به پشت پيرمرد خودم را رساندم ... صداي گرمي داشت ... صدايي كه از متن تاريخ و تجربه بر مي آمد ... صدايي كه بوي "طروات ِ كهنگي " مي داد ! اشتباه نكرده بودم ... داشت جمله ايي را تكرار مي كرد ... چيز عجيبي را فهميدم ... حيرت زده شده بودم ... باور كردني نبود ... پيرمرد هم كور بود (!) انگار ايستاده بودم وسط بي سر و صدا ترين خيابان ِلندن ِ پرجنب و جوش ... .... همه چيز در حالت سكون مانده بود ... تنها صدا صداي پيرمرد بود كه همه چيز و همه جا را جادو و محسور كرده بود :

" غمگين كوره ، اما كور غمگين نيست "  ... " غمگين كوره ، اما كور غمگين نيست "  ..." غمگين كوره ، اما كور ...

حرفش انفجاري بود براي ذهن پرتشويشم ... ايستادن غير ممكن بود ... هيچ چيز ديگر نشنيدم ، يقه ي بارانيم را بالا كشيدم و راهم را گرفتم و دورشدم ... شايد داشتم فرار مي كردم ... يقينا !! داشتم فرار مي كردم ، آرام و سنگين ، طوريكه كسي بويي نبرد دارم فرار مي كنم  !! 


*. پي نوشت اهورايي :

دور گردون گر دوروزي بر مراد ما نرفت

دايما يكسان نباشد حال دوران غم مخور

- حافظ -


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 19:51  توسط کافه گپ  | 



دستی به تاس گرفت و هردو را مشت کرد و کمی تکان داد و ریز ریخت روی صفحه ی تخته , چشمانش جستجو گرانه پی ِ چرخش دوار و تند تاس ها دوید و تاس ها چرخیدند و رقصیدند و خندیدند و بی واهمه خویش را نقش بر صفحه کردند ... لحظه ای سکوت بود , چشم خیره مانده بود بر واپسین لرزه های تاس های لغزنده بر کف تخته , هیجانی مضطرب در ته ِخیرگی چشم هایش می جوشید ... نگاهش میخکوب شد , دستانش لرزش خفیفی داشت , تاس ها ایستادند , دنیا ایستاد , چشم هایش را بست , لبی جمع کرد  و با آرامشی مرموز زیر لب گفت : " جفت کور " !! 


پی نوشت اهورایی : 

سالها نرد خدائی باختی

این گره را زان گره نشناختی

- پروین اعتصامی -


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 0:30  توسط کافه گپ  | 


این سه تار میان پنجه های تو , تیشه به ریشه ی جانمان است جان دل . هوار کشیدن دارد پنداری میان این دُراّب نوازیت ... فدای آن حس غریبتان , خماری ِ چشم زگریه که هیچ , این شکسته دل بی صاحاب را چه کنیم ؟!


پی نوشت اهورایی :

مطربا نرمک بزن , نرمک بزن  تا روح بازآید به تن

چون زنی بر نام شمس الدین تبریزی بزن

نام شمس الدین به گوشَت بهتر است از جسم و جان

نام شمس الدین چو شمع و جان بنده چون لگن

مطربا بهر خدا تو غیر شمس الدین مگو

بر تن چون جان او بنواز تن تن تن تنن

تا شود این نقش تو , رقصان به سوی آسمان

تا شود این جانِ پاکت , پرده سوز و گام زن

شمس دین و شمس دین و شمس دین می گوی و بس

تا ببینی مردگان رقصان شده , اندر کفن

مطربا گر چه نیی عاشق مشو از ما ملول

عشق شمس الدین کند مر جانت را چون یاسمن

لاله‌ها دستک زنان و یاسمین رقصان شده

سوسنک مستک شده گوید که باشد خود سمن

خارها خندان شده بر گل بجُسته برتری

سنگ‌ها باجان شده با لعل گوید ما و من

- مولانا -


آهنگ بسیار زیبایی از سپیده رئیس السادات

دانلود


* . بابت تاخیر عذر منو بپذیرید .. مدتی نه دستم به قلم می رفت و نه دلم به نوشتن و نه حالم ....از لطف و محبت همیشگی شما هم سپساگزار

*. فرامرز پایور هم رفت و ماماندیم وهزار خاطره ی رنگین دستان اهواریی و آوایی که به جاودان باقی خواهد ماند ... خدایش بیامرزاد




+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 17:21  توسط کافه گپ  | 

سر صلاة ظهر به حجره نزول اجلال فرمودند به بهانه ی احوالپرسی و نیت اجاره بها .... دست به دخل شدیم و تا آمدیم بنالیم از تنگی بازار , تسبیح به دست پیچاندند و لبی ترکردند و با تمانینه فرمودند : دست تنگی انگاری , اجالتا ً چندروزی هم صبر می کنیم , آن هم به خاطر گل روی شما !! سرکار والده که خوب هستند انشاا... ؟!! 


پی نوشت اهورایی :

چونکه در چرخ آردت باده

خانه بر بام چرخ اخضرگیر


*. چرخ اخضر : کره ماه

* .  من حقیقت نیستم افسانه ام , گرچه سوزد پر ولی پروانه ام , فاش می گویم که من دیوانه ام , تا به کی آخر چنین دیوانگی , پیله گی بهتر از این پروانگی


بعد نوشت :

لازم دیدم برای چندمین بار تاکید کنم این نوشته ها ( از جمله این نوشته ) داستانک های خیال و بازی قلمی بیش نیست !!! 


+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 15:44  توسط کافه گپ  | 




بیا بنشین رفیق , بیا بنشینم همین گوشه ی دنج پاتق خودمان و گپی بزنیم و لختی درنگ کنیم بر این لحظه هایی که بی مهابا شتاب رفتن دارند ... بیا بنشین رفیق , بیا بنشین تا گوشه ی دنج سایه روشن کافه طعم دوستی را مزه مزه کنیم ... بیا بنشینیم میان اینهمه سکوت و بوی خوش قهوه , بیا تا همه ی حجم سکوت درونم را فریادی بزنم و بعد با هم بر اینهمه پس لرزه ی این فریاد سکوت بخندیم و مشتی به میز گرد کافه بکوبیم و تو جرعه ی دیگری از قهوه ات بنوشی و من تو را بنگرم و باز تو بگویی و من بشنوم ...  و تو بگویی و من بشنوم ... که من تشنه ی کلمات تو ام .. که من تشنه ی حرف های عمیق تو ام .. بیا بنشین رفیق ... بیا بنشین تا شمع های روی این کیک کوچک را فووت کنم و تو بگویی تولدت مبارک و من بگویم امسال هم گذشت رفیق ... بیا بنشین رفیق .. بیا بنشین ...


*. ممنونم بابت لطف های همه ی دوستان

*. روزهای سختی گذشت

*. تولدم مبارک !!!!!!  [نیشخند]


پی نوشت اهورایی :

ای نوش کرده نیش را , بی خویش کن با خویش را

با خویش کن بی خویش را چیزی بده درویش را

- مولانا -


+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 23:50  توسط کافه گپ  | 


حس گس ِغریب و بیگانه ایی می گیرد مرا وقتی که در این بلاگستان " بی روح ِ " "بی دوست " می آیم ...

فعلا دیگر نخواهم نوشت ... 


+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 16:3  توسط کافه گپ  | 



قصه , قصه ی بد عهدی زمانه است جان دل , مضراب تو و دل مارا می شکند , همه شب هایٍ بعدِ این سکوتِ ساز ِکوکت چگونه قرار بگیرد این روح تشنه به مضرابت .... 



* سرو آزاد اثر استاد زنده یاد  پرویز مشکاتیان

امشب همه غم های عالم را خبر کن !
بنشین و با من گریه سر کن، گریه سر کن !
ای میهن، ای انبوه اندوهان دیرین !
ای چون دل من، ای خموش گریه آگین !
در پرده های اشک پنهان، کرده بالین !
ای میهن، ای داد !
از آشیانت بوی خون می آورد باد !
بربال سرخ کشکرت پیغام شومی است !
آنجا چه آمد بر سر آن سرو آزاد ؟
ای میهن، ای غم !
چنگ هزار آوای بارانهای ماتم !
در سایه افکند کدامین ناربن ریخت
خون از گلوی مرغ عاشق ؟
مرغی که می خواند
مرغی که می خواست
پرواز باشد
ای میهن، ای پیر
بالنده ی افتاده، آزاد زمینگیر !
خون می چکد اینجا هنوز از زخم دیرین تبرها .
ای میهن ! در اینجا سینه ی من چون تو زخمی است ...
در اینجا، دمادم دارکوبی بر درخت پیر می کوبد ،
دمادم، دمادم ...

( خواننده و نوازنده مرحوم پرویز مشکاتیان )

لینک دانلود

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 23:6  توسط کافه گپ  | 



میل مدام مبهمی دارد این چشم های نمناکمان رفیق ... شُرهّ ایی می خواهد شاید میان حسرت های دیر و دور ...



پی نوشت اهورایی !!!


تصنیف بسیار ظریف و عمیق استاد شجریان به نام زبان آتش که امروز تنها روی اینترنت منتشر شد 



تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...

فریدون مشیری


لینک دانلود



+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 13:19  توسط کافه گپ  |